تبليغاتX
 دل نوشته های ياسی
دل نوشته های ياسی
ما به انتخاب داداش احترام گذاشتیم قرار شد وقتی از تهران برگشت نامزدی بگیریم دیشب با بابا صحبت کردم یه سفر کاری رفته بود گفت: تو راه حالم خیلی بد بود تا اونجا اشک ریختم بچه ام داره می ره تهران دیگه بر نمی گرده دیگه سالی یک بار هم نمی بینیمش مگه آدم چند سال زنده است تو غریبی چه کار می کنن خودشون بچه هاشون اذیت می شن آخه تو شهر ما واسه داداش موقعیت کار خوب است اما نامزد آیندش میگه بریم تهران زندگی کنیم خودش هم موافقه خونواده ما کم جمعیته عمو و دایی ندارم ۲ تا خاله ام تهرانن یه عمه دارم که پیش ما نیست عملا فامیل نزدیک دور و برمون نداریم مامان اینا خیلی تنهان به بابا گفتن : ما نمی تونین مانعشون بشیم و جلوی پیشرفتشونو بگیریم چاره ای نیست اگه  پیش خودمون نگهشون داریم یه عمر شاکی می شن زندگی همینه بابا گفت راست می گی ولی من کلی براش آرزو داشتم می خواستم بچه هام دور و برمون باشند هواشو نو داشته باشیم اونجا تنهان سه بار تا حالا از محل اسکانم بیرون اومده ام اصلا حواسمو نمی فهمم بهش گفتم :شما هم برید تهران گفت : تو چی یه جگر گوشه ام اینجاست یکی اونجا ،بعد از صحبت با بابا گریه می کردم رفتم پیاده روی ولی همش تو فکر بودم مامان می گفت غذایی که براش درست کرده بودم یادش رفته بود ببرد امروز هم مامان گفت با بابا تماس گرفته تا صبح نخوابیده بوده خدایا ما بچه ها چقدر خودخواهیم که قدر گوهر های زندگیمو نمی دونیم


[ ]
+
خواستگاری

بالاخره طلسم شکست و ما رفتيم خواستگاري خدا مي دونه اين وسط چه جريانايي داشتيم يه دسته گل خيلي قشنگ سفارش داديم شيريني هم از يکي از بهترين شيريني فروشي ها گرفتيم و رفتيم خانه دختر خانم واسه جلسه آشنايي ( نه خواستگاري) قيافش خوب بود البته بينيش عملي بود خونواده ظاهراً خوب و ساده اي داشت از هر دري سخن گفتند البته بيشتر اونا سئوال مي کردند و بابا و مامان ساده من طبق معمول بيشتر جواب مي دادند دختره از اوني که فکر مي کردم ساده تر و آروم تر بود ولي واسه جواب دادن به بعضي سئوال ها به مامانش نگاه مي کرد اونم جواب مي داد در کل ظاهراً خوب بودند وقتي اومديم بيرون همه ساکت بودند داداش خيلي دلش مي خواست نظر ما رو بدونه بابا گفت : مشکل نداشت من هم گفتم خوب بود اما راستش خيلي به دلم ننشستند فکر کنم بابا هم همين حسو داشت  ما دختر هاي خيلي خوب تري واسش مد نظر داشتيم آخه موقعيت داداش خوبه  البته آدم هاي خوبي بودند ولي من حس کردم بابا  اينها صاف و ساده ترند ولي به قول  بابا ديگه انتخاب انجام شده و ما نقش چنداني نداريم من حس مي کنم برادرم خيلي خامه و خيلي زود جو گير شده اونجا سرش و هم بلند نکرد ببینه دور و برش چه خبره اينو بدون هر گونه حس خواهر شوهري مي گم حس مي کردم اونا سعي مي کنند کلاس بذارن در حاليکه ما اين چيزا تون خونمون نيست من که براشون دعا مي کنم


[ ]
+
عقب افتادن خواستگاری
مراسم آشنایی باخانواده دختر خانمی که برادر در نظر داشت تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاد  به خاطر اینکه بابا و مامان تصمیم گرفته اند اول تحقیقات انجام دهند یه اتفاق جالب دیشب افتاد من رفتم دم در خانه واحد روبرویی خونمون تا از  خانم همسایه تحقیقات کنم (چون همکار مامان دختر خانم هستند)

خانم همسایه و همسرش منو با کلی تعارف بردند داخل خانه مخصوصا دخترشون با خاله جون خاله جون مانتوی منو درآورد ازبس کشیدم بعد که رفتم داخل شروع کردم به صحبت که بله برادر ما می خوان در  مورد خانواده مذکور اطلاعاتی کسب کنند که آقای همسایه گفت : ا برادرشمامی خوان زن بگیرند اصلان ولش کن خودم براش یه مورد خیلی خوب سراغ دارم دختر برادرم عالی عالی بعد گردنشو کج کرد و گفت تازه لیسانس .....هم داره ( خودم فوق لیسانس همون رشتم)خانم  پاشو به داداش زنگ بزن منو میگی دهنم باز مونده بود کم مونده بود به عاقد هم زنگ بزنه منم که دیدم اوضاع خیطه گفتم برادرم خیلی هم قصد ازدواج نداره هوس کرده بود  در مورد  این خانم یه کمی بدونه و قبل از اینکه خانم همسایه زنگ بزنه فلنگو بستم واقعا بعضی ها عجب رویی دارند


[ ]
+
مهمونی خونه مامان
سه چهار روزی خونه مامان اینها مهمون بودم جون همسر رفته بود مسافرت کلی خوش گذشت مخصوصا اینکه آدم بیاد خونه لم بده بعد غذاش آماده باشه کلی هم واسه یه زکام کوچیک نازتو بخرند تازه اتفاق های جدید هم در حال وقوع است برادر یه دختری رو می خواد گفته بریم با خونوادش آشنا بشیم البته ما دکور تشریف داریم چون همه حرفاشونو زدند آقای پدر اصلا موافق این نوع ازدواج ها نیست چون عقیده داره باید آدم اول تحقیق کنه ولی طفلک خبر نداره عروس خانم واسه روز آشنایی یک دسته گل رز نباتی سفارش داده اند و البته روزی که ما تعیین کرده بودیم تغییر دادند ( طبع خواهر شوهریم داره شکوفا میشه ) به خدا من بدجنس نیستم آخه داداش خیلی ساده است یه بچه درس خوان به تمام معنی که تا حالا با چهار تا دختر هم گپ نزده خلاصه قراره هفته دیگر بریم خونشون تا از عروس خانمی که ۶ ماه کلاس دسر رفته اند و سفره رکن و اساس خونشونه دیدن کنیم بنده هم به عنوان خواهر شوهر بزرگ حضور دارم .
[ ]
+
قدم اول
خبر خوب تا الان ۲ کیلو کم کرده ام می مونه ۸ کیلو دیگه  

یه کار دیگه هم تصمیم گرفته ام انجام بدم زبانمو فول کنم البته زبانم بدک نیست به زور چهار تا کلمه می تونم حرف بزنم البته کلاس هم می رم اما با اینکه اطلاعاتم از خیلی ها تو کلاس بیشتره اعتماد به نفس حرف زدن ندارم   دیگه اعصابم خرد شده می خوام تو این مورد یه کم تلاش کنم  دیشب با همسر بحثم شد همش به رانندگی من گیر می ده فکر می کنه راننده دنیا اومده  حتی به خاطر اون هم شده چند جلسه کلاس رفتم اما مربییه میگه نیاز نداری الکی میریم با هم دور می زنیم مثلا به من میگه فرمونو چرا با دو تا دست میگیری آخه یکی نیست بگه شوماخر هم اولش یه دستی رانندگی نمی کرد خلاصه باهاش قهریدم اما صبح کلی اومد منت کشی همیشه همینطوره می زنه همه چیزو خراب می کنه بعد در عرض ایکی ثانیه پشیمون میشه


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!