[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:21 توسط یاسمين
بالاخره طلسم شکست و ما رفتيم خواستگاري
خدا مي دونه اين وسط چه جريانايي داشتيم
يه دسته گل خيلي قشنگ سفارش داديم شيريني هم از يکي از بهترين شيريني فروشي ها گرفتيم و رفتيم خانه دختر خانم واسه جلسه آشنايي ( نه خواستگاري
) قيافش خوب بود البته بينيش عملي بود خونواده ظاهراً خوب و ساده اي داشت از هر دري سخن گفتند البته بيشتر اونا سئوال مي کردند و بابا و مامان ساده من طبق معمول بيشتر جواب مي دادند
دختره از اوني که فکر مي کردم ساده تر و آروم تر بود ولي واسه جواب دادن به بعضي سئوال ها به مامانش نگاه مي کرد اونم جواب مي داد
در کل ظاهراً خوب بودند وقتي اومديم بيرون همه ساکت بودند داداش خيلي دلش مي خواست نظر ما رو بدونه بابا گفت : مشکل نداشت من هم گفتم خوب بود اما راستش خيلي به دلم ننشستند
فکر کنم بابا هم همين حسو داشت ما دختر هاي خيلي خوب تري واسش مد نظر داشتيم آخه موقعيت داداش خوبه البته آدم هاي خوبي بودند ولي من حس کردم بابا اينها صاف و ساده ترند ولي به قول بابا ديگه انتخاب انجام شده و ما نقش چنداني نداريم
من حس مي کنم برادرم خيلي خامه و خيلي زود جو گير شده اونجا سرش و هم بلند نکرد ببینه دور و برش چه خبره
اينو بدون هر گونه حس خواهر شوهري مي گم حس مي کردم اونا سعي مي کنند کلاس بذارن در حاليکه ما اين چيزا تون خونمون نيست من که براشون دعا مي کنم ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:12 توسط یاسمين
خانم همسایه و همسرش منو با کلی تعارف بردند داخل خانه مخصوصا دخترشون با خاله جون خاله جون مانتوی منو درآورد ازبس کشیدم
بعد که رفتم داخل شروع کردم به صحبت که بله برادر ما می خوان در مورد خانواده مذکور اطلاعاتی کسب کنند که آقای همسایه گفت : ا برادرشمامی خوان زن بگیرند اصلان ولش کن خودم براش یه مورد خیلی خوب سراغ دارم دختر برادرم عالی عالی بعد گردنشو کج کرد و گفت تازه لیسانس .....هم داره ( خودم فوق لیسانس همون رشتم
)خانم پاشو به داداش زنگ بزن منو میگی دهنم باز مونده بود
کم مونده بود به عاقد هم زنگ بزنه منم که دیدم اوضاع خیطه گفتم برادرم خیلی هم قصد ازدواج نداره هوس کرده بود در مورد این خانم یه کمی بدونه
و قبل از اینکه خانم همسایه زنگ بزنه فلنگو بستم واقعا بعضی ها عجب رویی دارند![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:4 توسط یاسمين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:31 توسط یاسمين
یه کار دیگه هم تصمیم گرفته ام انجام بدم زبانمو فول کنم البته زبانم بدک نیست به زور چهار تا کلمه می تونم حرف بزنم البته کلاس هم می رم اما با اینکه اطلاعاتم از خیلی ها تو کلاس بیشتره اعتماد به نفس حرف زدن ندارم
دیگه اعصابم خرد شده می خوام تو این مورد یه کم تلاش کنم دیشب با همسر بحثم شد همش به رانندگی من گیر می ده فکر می کنه راننده دنیا اومده
حتی به خاطر اون هم شده چند جلسه کلاس رفتم اما مربییه میگه نیاز نداری الکی میریم با هم دور می زنیم مثلا به من میگه فرمونو چرا با دو تا دست میگیری آخه یکی نیست بگه شوماخر هم اولش یه دستی رانندگی نمی کرد خلاصه باهاش قهریدم اما صبح کلی اومد منت کشی همیشه همینطوره می زنه همه چیزو خراب می کنه بعد در عرض ایکی ثانیه پشیمون میشه ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:44 توسط یاسمين




